سفارش تبلیغ
صبا

نشریه حضور
با سلام ... به وب سایت نشریه حضور خوش آمدید ... تلفن تماس 09128430082

 
تاریخ : چهارشنبه 90/12/3

از: دبیرخانه شورای عالی انقلاب فرهنگی
به: دفتر رییس مجمع اشخاص مصلحت

با سلام

همانطور که مستحضرید آقای دانشجو به عنوان رییس دانشگاه آزاد انتخاب شده است؛ لذا به ریاست محترم بفرمایید تا این حکم را مضا فرمایند. با تشکر

از: دفتر رییس مجمع اشخاص مصلحت
به: دبیرخانه شورای عالی انقلاب فرهنگی

با علیک سلام

چون نامه شما مشکل استفهامی داشت، وقت ریاست محترم را نگرفتیم. بدیهی است پس از رفع ابهام به دست ایشان خواهد رسید. واضخ بفرمایید کدام دانشجو؟ این مملکت بیش از چهار میلیون دانشجو دارد!

از: دبیرخانه...
به: دفتر...

با سلام

اگرچه سخت است اما ابهام شما را حمل به صحت کرده و توضیح می‎دهیم: منظور آقای فرهاد دانشجو است؛ افتاد؟!

از: دفتر...
به: دبیرخانه...

با علیک سلام

رفع ابهام شد، ولی سوال این است که از بین این همه دانشجو چرا او؟ ولی به هر حال نامه‌ی شما به رؤیت جناب ریاست رسید؛ پاراف فرمودند: «به دلایلی این امر ممکن نیست»

از: دبیرخانه...
به: دفتر...

با باز هم سلام

اگرچه شما دلایل آن امر را نفرموده اید اما ما خودمان حدس‎هایی زده و برای این موانع راه حل‎هایی را اعلام می‌کنیم:

1- با توجه به اینکه صبیه حضرت رییس مجمع در یکی از شعب دانشگاه آزاد مشغول تدریس هستند، این احتمال وجود دارد که علاقه‌ی ایشان به ساندویچ بوفه این واحد و ایضا نگرانی پدر مهربان از قطع مقرری ساندویچ او موجب ترس آن جناب از تغییر رییس دانشگاه باشد. لذا رییس جدید متعهد می‎شود که ساندویچ دختر بابا را با سرویس رایگان به در منزل برساند!

2- اگر عدم تمدید حکم سرکشی آقازاده در لندن موجب نگرانی است باید عرض کنیم که دیگر همه فهمیده اند که ایشان به دلایلی غیر از ماموریت دانشگاه آزاد در لندن هستند، اگه نمی‎دونی بدون!

3- بر همگان واضح و مبرهن است که دانشگاه آزاد در این سی سال خاصه پس از انتخابات 88 آن‎قدر گند زده است که افشای آنها بعد از تغییر رییس موجب ترس باشد. ما ضمن حق دادن به همه دوستان جهت ترس از این موضوع، قول می‎دهیم که زیاد درد نکشند!

از: دفتر...
به: دبیرخانه...

با گیرم سلام

مرقومه شما طولانی و خارج از حوصله حاج آقا بود اما ایشان بعد از خواندن خلاصه آن فرمودند: «زکی! ریز میبنمتون»!

از: دبیرخانه...
به: دفتر...

با مثلاً سلام

جواب شما به رویت رییس شورای عالی انقلاب فرهنگی رسید. ایشان نیشخند زده و فرمودند: «اصولاً کهولت سن باعث کاهش قدرت بینایی می شود». به پیوست نشانی یک چشم پزشک مجرب ارسال می شود!

از: دفتر...
به: دبیرخانه...

با فرضاً علیک سلام

نامه شما به رویت حاج آقا رسید. مرقوم فرمودند: «حقش بود به محسن می‌گفتم تا رییس متروست یه خط هم از ساختمان شورای انقلاب فرهنگی رد کنه تا با خاک یکسان شید اما هیچ وقت دیر نیست، چون سردار دکتر هم هماهنگ است!»

از: دبیرخانه...
به: دفتر...

با حیف سلام

نامه شما به رویت دکتر رسید. چون سرشان شلوغ بود چیزی نفرمودند اما اشاره کردند تا یک عدد لوح فشرده شامل مناظره ایشان با موسوی برای‎تان ارسال شود. دیدنش برای تغییر مزاج حاج آقا مناسب است!

از: دفتر...
به: دبیرخانه...

با بگید گنده تون بیاد

نامه شما به رویت حاج آقا رسید. دندان قروچه ای کرده، لوح فشرده را شکسته و گفتند: «به این یارو بگید پا رو دم ما نذاره. ما سی ساله امضا نکردیم بعد از این هم امضا نخواهیم کرد.»

از: دبیرخانه...
به: دفتر...

با برو جوجه

نامه شما را دیدند. مرقوم فرمودند: «اون ممه رو لولو برد! الان اوضاع نسبت به سی سال پیش فرق کرده». به پیوست لیست شعارهای مردم در مراسم نه دی خدمت‎تان ارسال می شود. به حاج آقا توصیه اکید کنید با صدای آرام و در محیطی کاملا مردانه بخوانند!

از: دفتر...
به: دبیرخانه...

با بدون سلام و والسلام

حاج آقا رفته اند چکآپ سالانه! متن نامه را برای‎شان فکس کردیم. بعد از مطالعه فرمودند: «بووووووووووووووووووووووووووق». اگر ترجمه اش را نمی دانید بفرمایید تا ارسال شود. ضمناً با توجه به اینکه هنوز سطل آشغال در سطح شهر وجود دارد و ایاشن زبانه هایی را می بینند، پیشنهاد می شود کلا بی خیال این فقره شوید. به نفع همه است!

از: دبیرخانه...
به: دفتر...

با جیز نشی عمویی!

دکتر فرمودند: «ما هم بی خیال شویم مردم بی خیال نمی شوند». گفتنی است در این لحظه آقای رییس دفتر وارد شده و توصیه کردند که دکتر بی‎خیال شوند. ضمناً رییس دفتر فرمودند برای بی خیالی مردم هم فکری خواهیم کرد، مگر این حزب اللهی ها کلاً چند نفرند!

از: دفتر...
به: دبیرخانه...

حالا بازم سلام!

خدا رو شکر که در آنجا یک‎نفر عاقل پیدا شد. حاج آقا فرمودند که از این به بعد همه مکاتبات با دفتر رییس دفتر رئیس جمهور انجام خواهد شد و لا غیر.

از: دفتر رییس دفتر رییس جمهور
به: دفتر رییس مجمع اشخاص مصلحت

با عرض سلام و تبریک به مناسبت همه اعیاد گذشته و اعیاد پیش رو

جناب رییس دفتر رییس جمهور فرمودند: «ای بابا! مگه ما مردیم که می رید جای دیگه؟! هر کاری داشتید با خود ما صحبت کنید مخصوصا تو قضیه دانشگاه آزاد. پس این ملک‌زاده اینجا چی کار می‎کنه؟! به حاج آقا هم بفرمایید همان‎طور که شش سال طول داده ایم این دو سال را هم کش می‎دهیم، تا دولت بعد هم خدا بزرگ است!»

با تشکر و هر چیز دیگری که زبان الکن ما از بیان آن قاصر است!

از: دفتر رییس مجمع اشخاص مصلحت
به: دفتر ، رییس دفتر رییس جمهور

با سلام جیگر

نامه شما به رویت حاج آقا رسید. مرقوم فرمودند: «بابا کجا بودی تو؟ کشتند ما رو این‌ها! خودت یه جوری سر و ته قضیه رو هم بیار تا بعد. کاری داشتی مدیونی اگه نگی!»

با تشکر و آرزوی قبولی طاعات و دعاهای سماتی که با صدای بلند خوانده شده!




ارسال توسط نشریه حضور
 
تاریخ : چهارشنبه 90/12/3

سلام .... چقدر بعد است که باید خبر از پر کشیدن یه پرستوی غریب رو بدم ....

ننه علی ....

"ننه علی" مادر شهید "قربانعلی رخشانی مهماندوست" بود که سال ها در اطاقکی کوچک در قطعه 24 گلزار شهدا در کنار فرزندش زندگی می کرد ....

ننه علی صبح امروز -چهارشنبه 1390/12/3- پس از تحمل سال‌ها بیماری و غم فراق فرزندش به دیدار حق شتافت.

هر وقت در کنار او می نشستی یا از حفظ قرآن می خواند و یا از کرامات شهدا و خدمت به شهدا می گفت و صد حیف که این اواخر حافظه اش را هم از دست داده بود.

ننه علی را از اول انقلاب در قطعه 24 گلزار بهشت زهرا (س) دیده بودم ، آنجا کلبه ای ساخته و در کنار مزار تنها پسرش که بدست ساواک به شهادت رسیده بود زندگی می کرد....

روحش شاد




ارسال توسط نشریه حضور

معلم کمی فکر کرد و جواب داد : گوش کنید ، مثالی می زنم ، دو مرد  پیش من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند.شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند؟هردو شاگرد یک زبان جواب دادند :

خوب مسلماً کثیفه!

معلم گفت : نه ، تمیزه . چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر آن را نمی داند. پس چه کسی حمام می کند؟

حالا پسرها می گویند : تمیزه!

معلم جواب داد : نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد. و باز پرسید:خوب ، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند؟

یک بار دیگر شاگردها گفتند : کثیفه!

معلم دوباره گفت : اما نه ، البته که هر دو ! تمیزه به حمام عادت دارد و کثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب بالاخره کی حمام می گیرد؟

بچه ها با سر درگمی جواب دادند : هر دو!

معلم بار دیگر توضیح می دهد: نه ، هیچ کدام ! چون کثیفه به حمام عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!

شاگردان با اعتراض گفتند : بله درسته ، ولی ما چطور می توانیم تشخیص دهیم؟ هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است!!!

معلم در پاسخ گفت : خوب پس متوجه شدید ، این یعنی: منطق!

که از دیدگاه هر کس متفاوت است.




ارسال توسط نشریه حضور
 
تاریخ : جمعه 90/10/16

در این مطلب می خواهم پیرامون این موضوع که

چرا "امام خامنه ای"  بگوییم ، بنویسم.


این مطلب رو ابتدا به دو بخش تقسیم می کنیم:

 1) در مقابل احمق ها و کسانی که میگویند چرا امام خامنه ای و فقط می خواهند حرفی زده باشند،وتا به حال حتی 1 دقیقه راجع به این موضوع فکر نکردند.

2)در مقابل کسانی که حقیقت جو هستند وحقیقت را میپذیرند و به دنبال برهان و دلیل عقلی برای آن هستند.

در جواب احمق ها و فقط برای خاموش کردن آنها باید گفت:

جنابعالی به پیش نماز مسجدتان چه می گویید؟

در جواب خواهد گفت:

((امام جماعت))

آنوقت می گوییم آن فردی که شما امام جماعت خطابش میکنید ممکن است حتی یک پسر بچه کم سن و سال باشد یا یک جوان. اما  کسی که رهبر این امت است ،مرجع تقلید است،در راه خدا ریش سفید کرده و ریاضت کشیده، در انقلاب تبعید شده و شکنجه شده است را میگویید چرا بگوییم امام خامنه ای؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!

اما در جواب حقیقت جو ها،مطلبی بسیار مهم است که بر میگردد به دوران ریاست جمهوری آقای هاشمی رفسنجانی.

حکومت امام خمینی(ره) 5 کلمه اصلی (کلید واژه)داشت که حکومت بر این مبنا بود

1)امت     2)امامت     3)مستضعفین     4)مستکبرین     5)عدالت

اما در دوره ی آقای هاشمی ایشان گفتند ما بعد از امام خمینی کسی را امام خطاب نمی کنیم.
این یعنی امام را با تمام  افکار و عقایدش  به خاک و فراموشی سپردیم.
اما تغییراتی که آقای هاشمی در این کلمات ایجاد کرد:

1)ملت     2)رهبر     3)قشر آسیب پذیر     4)قدرت های جهانی     5)توسعه

سیستم امت _ امامتی که امام پیاده کرد یک سیستم بود که در جهان معادل نداشت،به این معنی که در هیچ زبانی برای کلمه امام معادلی وجود ندارد یعنی وقتی می گوییم امام یعنی فرد را شاخص کرده ایم ، شخصی دیگر در کنار این قرار نگرفته اما وقتی می گوییم رهبر یعنی امام خامنه ای را در کنار جرج بوش و هیتلر و……تمام رهبرهای فاسد و غیرفاسد قرار داده ایم و دیگر امام ما و رهبر امت ما شاخص نمی شود از دیگران جدا نمی شود.

همچنین اگر دقت کنیم میبینیم که تمام شبکه های ضد انقلاب "امام خمینی" را "آیت الله خمینی" می گویند زیرا "امام خمینی" و در کل کلمه ی امام ضربه ی سنگینی به آنها وارد میکند و به هیچ قیمتی حاضر نمیشوند بگویند "امام خمینی".

در زمان امام فردی خواست تا 60000 مارک به یک مجله ی غربی بدهد. که یک آگهی با عنوان "امام خمینی" چاپ کند ولی قبول نکردند.

این نشان از این است که کلمه ی "امام" نه فقط برای احترام است بلکه برای مبارزه است برای توسعه اسلام است برای قدرتمند کردن اسلام است.

حال دیگر فرق نمی کند اگر می خواهیم "امام خامنه ای" نگوییم ، بگوییم آقای خامنه ای یا آیت الله خامنه ای و ……

زیرا تفاوت کلمه امام با آقا یا آیت الله در بعد سیاسی مطلب است نه احترامی آن (البته با در نظر گرفتن این نکته که استفاده از کلمه امام  کاملاً امری دینی می شود!).

برای سلامتی

"امام خامنه ای" (مدظله العالی) صلوات

نمونه این مطلب رو هم در اینجا بخونین بد نیست




ارسال توسط نشریه حضور
 
تاریخ : شنبه 90/9/19

چند روز پیش برای خرید شیرینی به یک قنادی رفتم. پس از انتخاب شیرینی، برای توزین و پرداخت مبلغ آن به صندوق مراجعه کردم. آقای صندوقدار مردی حدودا 50 ساله به نظر می رسید. با موهای جوگندمی، ظاهری آراسته، ... القصه…، هنگام توزین شیرینی ها، اتفاقی افتاد عجیبا غریبا! اتفاقی که سالهاست شاهدش نبودم. حداقل در شهر گناهان کبیره (تهران) مدتها بود که چنین چیزی را ندیده بودم. آقای شیرینی فروش جعبه را روی ترازوی دیجیتال قرار داد، بعد با استفاده از جدول مقابلش وزن جعبه را از وزن کل کم کرد. یعنی در واقع وزن خالص شیرینی ها (Net Weight) را به دست آورد. سپس وزن خالص را در قیمت شیرینی ضرب کرد و خطاب به من گفت: «2800 تومان قیمت شیرینی به اضافه 50 تومان پول جعبه می شود به عبارت 2850 تومان»

نمی دانم مطلع هستید یا خیر! ولی سایر شیرینی فروشیهای شهرمان، جعبه را هم بهقیمت شیرینی به خلق الله می فروشند. و اصلا راستش را اگر بخواهید بیشترشان معتقدند که بیش از نیمی از سودشان از این راه است. اما فروشنده مذکور چنین کاری نکرد. شیرینی را به قیمت شیرینی فروخت و جعبه را به قیمت جعبه. کاری که شاید در ذهن شمای خواننده عادی باشد ولی در این صنف و در این شهر به غایت نامعمول و نامعقول!

رودربایستی را کنار گذاشتم و از فروشنده پرسیدم: «چرا این کار را کردید؟!!»

ابتدا لبخند زد و بعد که اصرار مرا دید، اشاره کرد که گوشم را نزدیک کنم. سرش را جلو آورد و با لحن دلنشینی گفت: «اعوذبالله من الشیطان الرجیم. ویل للمطففین…» و بعد اضافه کرد: «وای بر کم فروشان! داد از کم فروشی! امان از کم فروشی!» پرسیدم: «یعنی هیچ وقت وسوسه نمی شوید؟!! هیچ وقت هوس نمی کنید این سود بی زحمت را…» حرفم را قطع می کند: «چرا! خیلی وقتها هوس می کنم. ولی این را که می بینم…» و اشاره می کند به شیشه میز زیر ترازو.

چشم می دوزم به نوشته زیر شیشه: «امان ز لحظه غفلت که شاهدم هستی!» چیزی درونم گر می گیرد. ما کجاییم و بندگان مخلص خدا کجا! حالم از خودم بهم می خورد.

راستی ما کم فروشی نمی کنیم؟ کم فروشی کاری، کم فروشی تحصیلی، گاهی حتی کم فروشی عاطفی! کم فروشی مذهبی، کم فروشی در عبادت، کم فروشی انسانی، روزنامه خواندن در ساعت کاری، وعده های تلفنی، گشت و گذارهای اینترنتی…

امان زلحظه غفلت که شاهدم هستی!

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا!




ارسال توسط نشریه حضور
<   <<   6   7   8      >

اسلایدر